Tuesday, April 04, 2006
به پروانه ام كه در بهار گم شده است
دلم كنار پيله ا ت آرام مي گيرد و دست هايم خواب پروانه ات رامي بينند شب به آفتابم گر مي كشد و بوي سحرت است كه در خانه مي پيچد
هيچ نگاه كرده اي كه كورسوي شب تاب همين گوشه كنار ها چقدر به رنگ تو رنگارنگ تابيده است
از آشوب تازگي هاي بهارت است وبوي سحري كه در چشم هاي تو پيچيده بود كه دلم آرام گرفته است دستهايم ، دلم، دستهايت ، چشم ها ..... پروانه ها بودند كه به شب تابيدند
هيچ نگاه كرده اي كه كورسوي شب تاب همين گوشه كنار ها چقدر به رنگ تو رنگارنگ تابيده است
از آشوب تازگي هاي بهارت است وبوي سحري كه در چشم هاي تو پيچيده بود كه دلم آرام گرفته است دستهايم ، دلم، دستهايت ، چشم ها ..... پروانه ها بودند كه به شب تابيدند