Sunday, April 02, 2006
براي تو در ابتداي اين سالي كه هديه ي نوروزي اش براي من تو بوده اي كه خدا فرستاده است
پله به پله از انتظار آشنايت به بلندي مي رسم
چشم هايم را بازمي شناسي
گريه هم كه كرده باشم
من از تمام زندگي
با تمام شيب و نشيب هايش همين را كشانده ام تا تو
همين چشم ها را
براي روزي كه تو بخواهي در آنها بخواني
كدام كلمه راست بوده است
كدام من زيبا
براي اعتماد تو به دستهايم
چشم هايم را پاك نگاه مي دارم
تا روزي كه تو مي خواهي در آن بخواني
آن روز هيچ كلمه اي از دروغ پيدا نمي كني
حتي اگر ديگر دوستت نداشته باشم
حتي اگر گريسته باشم
و تو
فرقي نمي كند
حتي اگر دوستم نداشته باشي
چيزي به جز آنچه حقيقت بوده است
در آنها پيدا نخواهي كرد
چشم هايم را بازمي شناسي
گريه هم كه كرده باشم
من از تمام زندگي
با تمام شيب و نشيب هايش همين را كشانده ام تا تو
همين چشم ها را
براي روزي كه تو بخواهي در آنها بخواني
كدام كلمه راست بوده است
كدام من زيبا
براي اعتماد تو به دستهايم
چشم هايم را پاك نگاه مي دارم
تا روزي كه تو مي خواهي در آن بخواني
آن روز هيچ كلمه اي از دروغ پيدا نمي كني
حتي اگر ديگر دوستت نداشته باشم
حتي اگر گريسته باشم
و تو
فرقي نمي كند
حتي اگر دوستم نداشته باشي
چيزي به جز آنچه حقيقت بوده است
در آنها پيدا نخواهي كرد