Wednesday, June 07, 2006


به علت اعتقاد عميق به مرگ مولف تعطيل می شود

Monday, May 01, 2006

هيچ كدام ما لياقت طرز تفكر تو را درباره آدم ها نداريم

Friday, April 28, 2006

ميداني كرم شب تاب! پروانه ها بال دارند و بايد پرواز كنند. آنها با تو فرق دارند. مي توانند از آن بالا تمام باغ را ببينند و گل هاي زيادي هست كه بتوانند روي آن بنشينند، بويشان كنند و گاهي دوستشان داشته باشند. اما تو بايد آهسته آهسته از شاخه اي كه روي آن نشسته اي پايين بيايي تابتواني از يك شاخه ي ديگر بالا بروي. با اين حال اصلا نبايد غصه بخوري! اينجور بالا و پايين رفتن هم خوب است. اگر تو تحمل كني و به شب فكر كني و به نوري كه هر چقدر كوچك اما نوراني...
پروانه ها خيلي قشنگند. بعضي وقت ها هم بال هاشان خسته مي شود بي هوا مي نشينند روي بوته ي خاري كه دم دستشان ا ست . پروانه ها نازكند و بعضي وقت ها تنشان زخم مي شود. . آنها مثل تو بعضي جاها سينه خيز نرفته اند كه بدانند با زخم تنشان بايد چطوري رفتار كنند. پروانه ها ظريفند و دلشان مي خواهد وقتي درد مي كشند يكي نوازششان كند. آنوقت ياد تو مي افتند و مي آيند پيش تو و آنوقت تو دل سير پروانه ات را نگاه كن هي تا وقت داري نوازشش كن و فكر نكن به اينكه به زودي دوباره پرواز خواهد كرد
.

Tuesday, April 25, 2006

زندگي نسل ما هميشه با تهديد همراه بوده است و با گوشت و استخوانمان هراس اين تهديد ها را احساس كرده ايم .تهديد خودي و بيگانه ، تهديد دوست و دشمن تهديد جنگ و زلزله تهديد رييس و مرئوس بعضي وقتها دلم مي خواهد بميرم تا شايد از اضطراب اين تهديد ها خلاص شوم . چرا هيچكس نمي فهمد كه ما هم حق داريم بدور از تمام اين هراس ها زندگي را دوست بداريم . چرا كسي هيچوقت به آنچه خواسته ي ما بود اهميتي نداد. چرا هيچوقت به حساب نيامديم . مگر ما كجا كم كاري كرده ايم ؟ كي كينه ورزي كرده ايم ؟ اصلا به خاطر كدام گناه نكرده مستحق تنبيه شده ايم ؟ نسلي كه تمام عمر بايد گوشه كلاس يك پايش را بالا بگيرد و از تصور تركه هايي كه كف دستش خواهد خورد به خودش بلرزد . نسلي كه عليرغم عشقي كه به راستي دارد فقط با دروغ است كه مي تواند به زندگي اش ادامه بدهد .نسلي كه از كودكي به يكباره بي آنكه خودش آگاه باشد پير شد و سنگيني گناه هاي پيشينيان و آيندگان را تا بالاي جلجتا به دوش مي كشاند.
خسته شدم اما بيشتر از آن احساس تلخي مي كنم . تلخ تلخ تلخ زهرابه اي كه زندگي نسل ما بود
.

غريبه ام نكن با آفتابي كه فرو مي رود
و كوه هايي كه در سراشيب زندگي مي كنند
تمام خوبي دنيا در همين لحظه هاست
چشم روز را ببندي
و سقوط كني از ارتفاع ناشناس كوهي گمنام
كنار همين كناره ها زندگي خوب است
كنار همين شاخه هاست مي شود شكفت
در رخت پرچين دخترك باد بود كه مي خواند

گرفتار وضعيتي شده ام كه خودم هم نمي دانم چكار بايد بكنم .اگر تمام واقعيت را به تو بگويم از تلخي آن ترا از دست مي دهم ( تو نازكتر از آن هستي كه سختي آن را تحمل كني ) و اگر تمام حقيقت را به تو نگويم از سنگيني آن ترا از دست مي دهم (شكننده تر از آن هستي كه بداني دروغ مي گويم ) اين بار حتي هيچ نگفتن هم چاره ساز نيست . وضعيت عجيبي است پروانه ي كوچك مي داني ؟

Wednesday, April 19, 2006

به دستهای متورم تو كه حايل كرم های شب تاب است

دست های تو حايل بودند
حريم مقدس مادرانگي
روی كودكی انسان
بعد باران باريد
همين

وقتی نوشته بودی کسی را به جايت گذاشته اند که دزد سر گردنه به پايش سوسک است صبر کردم تا يقين پيدا کنم حالا يقين پيدا کرده ام

Tuesday, April 11, 2006

سه

به خيال دريا به راه مي افتي
مي افتي
صيد مي شوي
بي آنكه در خيال رنگ ماهي تابه اي باشي
كه قرار است در آن سرخت كنند

دو

به پاي حوصله پابپا مي كنم
جهان را نظري
و اختلاف نظر را فاصله اي
چيزي عوض نمي شود
رقص زمين از دور زيباست

یک

زمين
عادتي است كه از سرش افتاده ام
نگاه تيز روز چشمم را مي زند
سكوت
حوصله
ته نشين مي شوم

Tuesday, April 04, 2006

شبي كه داشتم بعضي از شعر هايم را بازخواني مي كردم

بعضي نوشته هايم را بيشتر دوست دارم انگار بيشتر بچه ام هستند و لزوما نه آنهايي را كه ديگران بيشتر دوست دارند . بعضي نوشته ها فلجند و همين فلج بخشي از انرژي نويسنده را در آنها پنهان مي كند .فقط خود او دوباره مي تواند آنها را كشف كند و از احساس دوباره ي انرژي به فعل نرسيده آنها احساس شعف كند . لذت را كه نبايد هميشه براي ديگران تدارك ديد خود ماهم گاهي سزاوارگشايش هستيم .مثل امشب كه فقط خودم مي تواند به داد خودم برسد.

به پروانه ام كه در بهار گم شده است

دلم كنار پيله ا ت آرام مي گيرد و دست هايم خواب پروانه ات رامي بينند شب به آفتابم گر مي كشد و بوي سحرت است كه در خانه مي پيچد
هيچ نگاه كرده اي كه كورسوي شب تاب همين گوشه كنار ها چقدر به رنگ تو رنگارنگ تابيده است
از آشوب تازگي هاي بهارت است وبوي سحري كه در چشم هاي تو پيچيده بود كه دلم آرام گرفته است دستهايم ، دلم، دستهايت ، چشم ها ..... پروانه ها بودند كه به شب تابيدند

درخت به بهار آلرژي داشت . جوانه پاشيد

براي مرور خاطره زو د است

تا لباس تو در باد تاب مي خورد


This page is powered by Blogger. Isn't yours?